ای کاش تمامی اشتباه ها قابل جبران بودند
می خواهم ومی جویم ولی نمی یابم اما میدانم هست حتی اگرناتوان باشم من
درسي از تاريخ ايران براي همه اعصار و همه ملل در ماه مه سال 570 ميلادي ژنرال «وهرز ديلمي» فرمانده نيروهاي اعزامي ايران به يمن، پس از ايراد نطقي براي افرادش، دستور داد كه كشتي هاي نيرو بر را آتش بزنند و غرق كنند تا سربازان خيال عقب نشيني و بازگشت را به ذهن خود نياورند. اين نيرو به درخواست سران قبايل يمن، به دستور شاه وقت دولت ساساني ايران، «خسرو انوشيروان» از طريق خليج فارس به يمن فرستاده شده بود تا ارتش اشغالگر حبشه را از آنجا براند. سپهبد «وهرز» پس از پياده شدن در يمن متوجه شد كه شمار نيروي حبشي اشغالگر (ابرهه) بيش از سه برابر سربازان اوست. وي پس از كسب اطلاع از شمار نيروي حبشي ها خطاب به سربازان خود گفت: ما به اينجا آمده ايم تا متجاوز را بشكنيم و برانيم. ما براي شكست خوردن، به اسارت درآمدن، شكنجه و تحقير شدن و به صورت برده در بازار به فروش رفتن نيامده ايم. براي يك سرباز، مردن در ميدان نبرد به مراتب بهتر از اسارت و تحقير و عمري بردگي است. نياكان ما اين را مي دانستند كه تسليم شدن سرباز ايراني را منع اكيد كرده اند. براي احترام به اين قانون مقدس نياكان، من دستور مي دهم كه همين امروز كشتي هايي را كه با آنها آمده ايم آتش بزنند تا در برابرمان تنها دو راه داشته باشيم: پيروزي و يا مرگ. ما از حمايت مردم يمن برخوردار هستيم كه امتيازي است بزرگ. ما با تاكتيك تازه اي وارد جنگ مي شويم كه آن را طرح كرده ام و اين تاكتيك با آن چه كه شما تجربه كرده ايد تفاوت دارد.از فيلهاي جنگي نظاميان حبشي نهراسيد؛ فيل از شتر مي ترسد و ما با دوانيدن گله شتر به سوي فيلها، آنها را فراري مي دهيم و سپس پياده حبشه را ازجاي بر مي كنيم و به دريا مي ريزيم. در جنگ يمن نيروهاي اعزامي ايران پيروز شدند ، سپاه ابرهه با كشته شدن پسر او ، مسروق ، فراري شد و يمن تا زمان گسترش اسلام در جزيرة العرب تحت الحمايه ايران بود. سرود مينوی زرتشت ای مزدا . ای دانای بزرگ . ای ناپیدای نیکی افزای اینک فروتنانه خواهانم یاری ترا با دستانی برافراشته خواستار شادی و شادکامه برای همه بشنود تا با راستی و خرد و منش نیک خشنود سازم از خود روان آفرینش را گله مند است روان آفرینش گوید که چرا آفریدی مرا ؟ که بود هستی بخش من ؟ جهان آکنه از خشم . ستم . سنگدلی و زور گویی بنما بر من رهایی بخش شایسته ای را تنها تویی پناه من ای اهورا مزدا پایدار باد شهریاریت بر آفریدگانت بر آبها و گیاهان و آنچه نیکو که تو آفریدی بادا که راستی را نیرو بخشی و دروغ را ناتوانی بخشی پیروز باد راستی سرنگون باد دروغ برود دروغ سرنگون برانداخته رانده نابود و ناکام باد دروغ .... رهسپار راه آزادی داریوش شاه در پاسارگاد برفراز پلکان آرامگاه کورش رو به سپاه چنین گفت : بدانید دل ایرانیان همراه شماست .مبادا یکی از شما خشم گیرد و گوش یا زبان ایشان ببرد ! مبادا بر دشمنی که شمشیر افکنده و پشت به میدان است یورش برید ! زنان و کودکان را میازارید و چشم از دختران آنها پوشیده دارید تا اهورا مزدا شما را دریابد. اینک نیزه مرد پارسی دور رفته ... که مرد پارسی بسی دور از پارس جنگ کرده است. این گفتار آخر چنان شد که بر سنگنبشته ها نگاشته شد. رهسپار نبرد شدیم. سپاهیان در راه چنین زمزمه میکردند: دلم از مرگ بیزار است که مرگ اهریمن خو آدمی خوار است ولی آندم کز اندوهان روان زندگی تار است ولی آندم که نیکی و بدی را گاه پیکار است فرو رفتن به کام مرگ شیرین است همان بایسته آزادگی این است. چو پادر کام مرگی تند خو دارم چو در دل جنگ با اهریمنی پرخاشجو دارم به موج روشنایی شستشو خواهم ز گلبرگ تو ای زرینه گل من رنگ و بو خواهم! آواز سپه دشتهای سرسبز ایران زمین را پرمیکرد.نسیم روانبخش بوی گلها را در هوا میپراکندو درفش ایرانی را فراز میکند. چهچهه هزاران و آواز دلاوران در هم می آمیزد . همه لبخند بر لب و ایمان وامید در دل دارند.گویی به میهمانی میروند. آری اینگونه است سرشت میهن پرستان که واژه از گفتن درمیماند. کدامین نغمه میریزد ؟ کدام آهنگ آیا میتواند ساخت طنین گامهای استواری را که سوی نیستی مردانه میرفتند طنین گامهایی را که آگاهانه میرفتند ؟ در میانه راه سپه به هر شهر که میرسید کلانتر آن سامان به پیشواز می آمد . مردم با دهل و دایره ونی لبک سربازان را تا پشت دروازه های شهر همراهی میکنند. تا اینکه سرانجام به مرزهای بابل رسیدیم ... ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ای کاش آدمی وطنش را همچون بنفشهها (در جعبههای خاک) یک روز میتوانست همراه خویشتن ببرد هر کجا که خواست در روشنای باران، در آفتاب پاک محمدرضا شفیعیکدکنی ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ We are strange . Never dream , what will have to go true ! No one feels my heart . Far away … Lonely … No one sees figures . They are dancing in my mind . But now ! Come on babe … Am I wrong
| Design By : Night Skin |


