تبليغاتX
ای کاش تمامی اشتباه ها قابل جبران بودند




















ای کاش تمامی اشتباه ها قابل جبران بودند

می خواهم ومی جویم ولی نمی یابم اما میدانم هست حتی اگرناتوان باشم من

 

 

خاطرت هست  که چقدر آرزوی باران داشتم بعضی وقت ها تصور میکردم خدا از روی لج من وتو  نمگذارد که باران ببارد  تا تو من مرتکب معصیت نشویم.

استخوان های دوست داشتنی
دختری با استخوان هایه دوست داشتنی

نوشته شده در Fri 14 Nov 2008ساعت 5:30 PM توسط ایکا| |


 
خدای عزيز!
به جای اينکه بگذاری مردم بميرند و مجبور باشی آدمای جديد بيافرينی، چرا کسانی را که هستند، حفظ نمی‌کنی؟
خدای عزيز!
شايد هابيل و قابيل اگر هر کدام يک اتاق جداگانه داشتند همديگر را نمی‌کشتند، در مورد من و برادرم که مؤثر بوده.
خدای عزيز!
اگر يکشنبه، مرا توی کليسا تماشا کنی، کفش‌های جديدم رو بهت نشون مي دم.
خدای عزيز!
شرط می‌بندم خيلی برايت سخت است که همه آدم‌های روی زمين رو دوست داشته باشی. فقط چهار نفر عضو خانواده من هستند ولی من هرگز نمی‌توانم همچين کاری کنم.
خدای عزيز!
در مدرسه به ما گفته‌اند که تو چکار می‌کنی، اگر تو بری تعطيلات، چه کسی کارهايت را انجام می‌دهد؟
خدای عزيز!
آيا تو واقعاً نامرئی هستی يا اين فقط يک کلک است؟
خدای عزيز!
اين حقيقت داره اگر بابام از همان حرف‌های زشتی را که توی بازی بولينگ می‌زند، تو خانه هم استفاده کند،به بهشت نمی‌رود؟
خدای عزيز!
آيا تو وافعاً می‌خواستی زرافه اينطوری باشه يا اينکه اين يک اتفاق بود؟
خدای عزيز!
چه کسی دور کشورها خط می‌کشد؟
خدای عزيز!
من به عروسی رفتم و آن‌ها توی کليسا همديگر را بوسيدند. اين از نظر تو اشکالی نداره؟
خدای عزيز!
آيا تو واقعاً منظورت اين بوده که « نسبت به ديگران همانطور رفتار کن که آنها نسبت به تو رفتار می‌کنند؟ » اگر اين طور باشد، من بايد حساب برادرم را برسم.
خدای عزيز!
بخاطر برادر کوچولويم از تو متشکرم، اما چيزی که من به خاطرش دعا کرده بودم، يک توله سگ بود.
خدای عزيز!
وقتی تمام تعطيلات باران باريد، پدرم خيلی عصبانی شد. او چيزهايی درباره‌ات گفت که از آدم‌ها انتظار نمی‌رود بگويند. به هر حال، اميدوارم به او صدمه‌ای نزنی.
خدای عزيز!
لطفاً برام يه اسب کوچولو بفرست. من فبلاً هيچ چيز او تو نخواسته بودم. می‌توانی درباره‌اش پرس و جو کنی.
خدای عزيز!
برادر من يک موش صحرايی است. تو بايد به اون دم هم می‌دادی‌ها! ها!
خدای عزيز!
من می‌خواهم وقتی بزرگ شدم، درست مثل بابام باشم. اما نه با اينهمه مو در تمام بدنش.
خدای عزيز!
فکر می‌کنم منگنه يکی از بهترين اختراعاتت باشد.
خدای عزيز!
من هميشه در فکر تو هستم حتی وقتی که دعا نمی‌کنم.
خدای عزيز!
از همۀ کسانی که برای تو کار می‌کنند، من نوح و داود را بيشتر دوست دارم.
خدای عزيز!
برادرم يه چيزايی دربارۀ به دنيا آمدن بچه‌ها گفت، اما اون‌ها درست به نظر نمی‌رسند. مگر نه؟
خدای عزيز!
من دوست دارم شبيه آن مردی که در انجيل بود، 900 سال زندگی کنم.
خدای عزيز!
ما خوانده‌ايم که توماس اديسون نور را اختراع کرد. اما توی کلاس‌های دينی يکشنبه‌ها به ما گفتند تو اين کار رو کردی.بنابراين شرط می‌بندم او فکر تو را دزديده.
خدای عزيز!
لازم نيست نگران من باشی. من هميشه دو طرف خيابان را نگاه می‌کنم.
خدای عزيز!
فکر نمی‌کنم هيچ کس می‌توانست خدايی بهتر از تو باشد. می‌خوام اينو بدونی که اين حرفو بخاطر اينکه الان تو خدايی، نمی‌زنم.
خدای عزيز!
هيچ فکر نمی‌کردم نارنجی و بنفش به هم بيان. تا وقتی که غروب خورشيدی رو که روز سه‌شنبه ساخته بودی،ديدم، معرکه بود
نوشته شده در Wed 12 Nov 2008ساعت 5:28 PM توسط ایکا| |

افراد موفق کارهاي متفاوت انجام نمي‌دهند، بلکه کارها را به‌گونه‌اي متفاوت انجام مي‌دهند.

وقتي پاي صحبت خيلي از هم سن و سال‌هاي خودمان مي‌نشينيم، چنان از اوضاع روزگار گله مي‌کنند که بعضي وقت‌ها فکر مي‌کنيم هيچ نقطه روشني در زندگي آن‌ها وجود ندارد. البته درست است که ما جوان‌ها در زمينه‌هاي مختلف با مشکلات زيادي دست و پنجه نرم مي‌کنيم، ولي اين مسائل نبايد موجب شود که به طور کامل از زندگي نااميد شويم و نگاهمان به همه مسائل تيره و تار و با بدبيني باشد.

اگر همين حالا به زندگي خودتان با دقت نگاه کنيد متوجه مي‌شويد که هر چقدر هم که اوضاع خراب باشد بازهم نکات مثبت کوچکي وجود دارند که مي‌شود به آن‌ها دل خوش کرد. اشکال کار اين جاست که ما جوان‌ها گاهي اوقات آن قدر به مشکلات و کمبودها فکر مي‌کنيم و آن‌ها را براي خود بزرگ مي‌کنيم که اصلا موارد مثبت و اميدوارکننده زندگي‌مان را کاملا فراموش مي‌کنيم.

کارتان را آغاز کنيد، توانايي انجامش به دنبال مي‌آيد.

اگر مرتبا به کمبودها و شکست‌ها و ناتواني‌هايمان فکر کنيم، به غير از اين‌که اعصاب خود و اطرافيان‌مان را خرد کنيم هيچ نتيجه ديگري نخواهيم گرفت، زيرا اين طرز فکر موجب مي‌شود ما خود را افرادي ناتوان که مجبورند تسليم شرايط شوند ببينيم. ولي ما جوانيم، توانايي‌ها و فرصت‌هاي زيادي داريم و مي‌توانيم اوضاع را حتي اگر خيلي هم قمر در عقرب باشد به نفع خودمان تغيير دهيم.

اگر انرژي ذهني خودمان را بر امکاناتي که داريم و موفقيت‌هايي که در گذشته کسب کرده‌ايم متمرکز کنيم، به جاي آه و حسرت و افسوس سعي خواهيم کرد که مشکلاتمان را حل کنيم.

يکي از علت‌هايي که موجب مي‌شود جوانان به جاي اميدوارانه تلاش کردن گوشه‌اي بنشينند و فقط غُر بزنند، ترس است. ترس از شکست موجب مي‌شود که کلا دست به هيچ کاري نزنيم. اجازه ندهيد ترس شما را تبديل به يک انسان منفعل کند. براي رسيدن به موفقيت بايد از ترس بگذريد.

به آرزوها و هدف‌هايتان فکر کنيد و براي رسيدن به آن‌ها برنامه‌ريزي داشته باشيد. حتي اگر در اين راه شکست بخوريد، احساس خيلي بهتري خواهيد داشت، نسبت به زماني که اصلا تلاشي نکرده‌ايد. يادتان باشد که اتفاقات خوب شانسي را به وجود نمي‌آورند، بايد آن‌ها را به وجود بياوريم!
نوشته شده در Fri 24 Oct 2008ساعت 10:36 AM توسط ایکا| |


Design By : Night Skin