تبليغاتX
ای کاش تمامی اشتباه ها قابل جبران بودند




















ای کاش تمامی اشتباه ها قابل جبران بودند

می خواهم ومی جویم ولی نمی یابم اما میدانم هست حتی اگرناتوان باشم من

چندان طولي نميكشد كه تفاوت ظريف بين
گرفتن يك دست
و به زنجير كشيدن يك روح را
درك ميكنيد،

و ياد مي گيريد كه عشق ورزيدن
به معني فقط تكيه كردن به ديگري
و همراهي كردن
به معني طلب امنيت خاطر
نيست.


چندان طولي نميكشد كه ياد مي گيريد
نوازشها،
به معني قراردادها
و هدايا،
به معني قول و قرارها
نيستند.

و مي پذيريد كه با سربلندي،
چشمهاي باز
و شكوه و جلال يك آدم بزرگ
و نه اندوه يك كودك،
شكستهاي خود را بپذيريد.

و ياد مي گيريد كه جاده هاي خود را
روي زمين امروز بسازيد،
زيرا زمين فردا براي نقشه كشيدن ،
نا مطمئن تر از آنست كه بشود برايش حسابي باز كرد.


چندان طولي نميكشد كه ياد مي گيريد
حتي اگر به خورشيد هم بيش از حد نزديك شويد،
شما را
ميسوزاند.


بنابراين
باغ خود را بكاريد
و روح خود را آذين ببنديد
و منتظر نمانيد كه كسي برايتان گل بياورد.


چندان طولي نميكشد كه ياد مي گيريد
واقعا تحمل كنيد.

و متوجه شويد كه واقعا قوي هستيد.

و حقيقتا ارزش داريد!
نوشته شده در Fri 12 Sep 2008ساعت 12:15 PM توسط ایکا| |

انگشترم خوشگله؟
دستت کردی که چی؟اصلا برا چی قبولش کردی؟
مرسی
مرسی و کوفت انتظار داری چی بگم
انتظار دارم بگی مبارکه عزیزم چقدر خوشگله
خب متاسفانه من انتظاراتت رو بر آورده نمی کنم
مهم نیست می دونستم سلیقه ات مزخرفه
حرف من خوشگلی زشتی انگشتره نیست
خب من خیلی دوسش دارم چرا نباید قبول می کردم
پسره رو یا انگشتره رو؟
خب معلومه که پسره رو
عجب تو قابلیت دوست داشتنم یدا کردی
یعنی چی کمن دیگه تحمل این بحث احمقانه رو ندارم
پس فردا که ولت کرد و رفت نیای زار زار گریه کنی ها البته مهم نیست یه ماه بعد یکی دیگه رو پیدا می کنی یادت می ره
خفه شو
چرا چون حقیقت رو می گم
نه خیر چون مزخرف می گی
عزیزم من بر حسب تجربه حرف می زنم
ببین من اینو واقعا دوسش دارم
مگه بقیه رو نداشتی
یکیشون آره ولی همون موقعم می دونستم آدم خوبی نیست ولی این آدم خوبیه تازه اینو خیلی بیشتر دوست دارم
خب پس تو هم سعی کن آدم خوبی باشی
مگه نیستم
نمی دونم سعی کن بیشتر مثل اون باشی نماز بخون حجابت رو رعایت کن
نه
خیله خوب عزیزم فردا که مامان باباهه گفتن این دختره به خانواده ی ما نمی خوره اونم ولت کرد به امان خدا حالت رو می پرسم
نه اون همچین کاری نمی کنه
کاش من مثل تو انقد خوش بین بودم حالا بی خیال چر انقد افسرده شدی؟
من افسرده نیستم
عجب
اه اصلا کاش نمی اومدم با تو حرف بزنم
آره منم تعجب کردم خیلی وقت بود نیومده بودی پیش من البته کاش میومدی بهت توصیه می کردم انقد نخوری عین خرس شدی حالا جدی چی شد اومدی؟
برای اینکه هیچ کس دیگه ای این وقت شب نبود که باهاش حرف بزنم
خب چرا نمی خوابی مگه نباید فردا صبح زود بیدار شی مگه حاج آقا فردا قبل از اینکه برن سرکار نمی یان شما رو ببینن
به تو چه ربطی داره
آخ که چقدر عصبانی کردن تو راحته
می دونی واقعا ازت متنفرم
به خاطر همین دوستت دارم بین عشق و نفرتت یه لحظه فاصله است
امیدوارم به درک واصل شی من رفتم
نه عزیزم نرو انگشترت خیلیم خوشگله بیاااااااااااااااااااااااااا

توضیح : من دوباره با خودم تو آینه حرف می زنم
نوشته شده در Mon 8 Sep 2008ساعت 9:42 PM توسط ایکا| |

از این خواب های احمقانه بود، از این خواب ها که نیمه شب خیلی هم منطقی به نظر می رسند و صبح می شوند یک سری تصاویر آشفته. یک اتوبوس بود پر از آدم. همه شان تکه تکه شده بودند. برایم مهم نبود. بین آدم های زنده دنبال تو می گشتم. توی خواب بوی خون و گوشت می آمد. آنجا بودی ، سالم با یک پیراهن چهرخانه قرمز. نیامدم پیشت. ایستادم و از همان دور تماشایت کردم. قلبم تند می زد . تو مهم بودی فقط. بین ان همه آدم تو با پیراهن رنگ خونت مهم بودی. زنده بودی. نشستم روی زمین بین جسدهای تکه و پاره وهای های گریه کردم

نوشته شده در Mon 8 Sep 2008ساعت 2:5 PM توسط ایکا| |

بعضی وقت ها دلم می خواهد در لحظه های خصوصی یک نفر شریک باشم. بخش صامت یک زندگی باشم، یک نفر را تماشا کنم وقتی که دارد با پنبه سیاهی زیر چشمش را پاک می کند، وقتی صبح ها توی تختخواب به خودش برای شروع یک روز دیگر دلگرمی می دهد، وقتی ظهر روزهای تعطیل زیر کولر کتاب می خواند، وقتی با سر و وضع پریشان کنار فر می ایستد و با حالت عصبی هر چند دقیقه یکبار بگوید امیدوارم خوشمزه شده باشد. وقتی توی حمام لکه لباسش را می شوید، وقتی از خستگی غرهای نامفهوم می زند، وقتی برای یک نفر دلتنگی می کند، وقتی با بهت به شکری که دارد توی آب جوش حل می شود زل می زند.
مطمئن نیستم از این آرزوهای عادی باشد ولی امروز به طرز عجیبی دلم می خواهد که زندگی یک نفر را تماشا کنم که عادی زندگی می کند، که بلد است یک جوری بلاخره توانسته خودش را از این تختخواب لعنتی بیرون بکشد و زندگی کند
نوشته شده در Tue 2 Sep 2008ساعت 3:19 PM توسط ایکا| |


Design By : Night Skin