نمدونم ولی خیلی مشتاقم که بدونم بعد از مرگم آ یا با چه شهامتی و با چه روئی قراره در
مقابل کسی که منو آفرید و به من این همه امکانات واختیارات دادهُ بایستم و در پایان مانند
ماموری که در پی ماموریتی رفته بود و در نهایت کار باید گزارش کارشو بده بگم دست از پا
دراز تر بدون هیچ توفیقی وبدون اینکه چیزی رو بدست بیارم اومدم پیشت تا تو خودت هر چی
که مصلحت میدونی و هر مجازاتی رو که لایق میدونی برام انجام بدی.
آیا واقعا این سرنوشتی بود که منو انتظار میکشید آیا من نخواسته اسیر جبری بودم که ازش
گریزم نبود
و اما تو برایه این اومدی و رفتی که حماقت منو در مقابل اون که بالا ی سره منه وهمیشه
با منه با نهایت بی رحمی به اثبات برسونی.
فريبا حاجدايي
خرخر راديو نميگذارد حرفهاي حميد را بشنوم، خفهاش ميكنم و ميگويم:«چه گفتي؟ نشنيدم.» تيرماه 85
- دفترچه بانكم را ميخواهم. نميداني كجاست؟
و تا بگويم توي جيب كت قهوهاي كه ديروز پوشيده بودي، سارا ميلندد كه مامان! مانتوام را از خشكشويي نگرفتهايد؟
فرزاد دارد از در بيرون ميزند، ميگويم:«كجا، صبحانه نخورده؟»
نميشنود انگار.
حميد ميگويد:«پيداش كردم، تو جيب كتم بود.»
ميگويم:«صبحانه نخورد. نميخواهي فكري برايش بكني؟ نكند كار دست خودش بدهد.»
- جهنم، پسره بيكاره.
حوصله ندارم حرفهاي هميشگي شروع بشود، كه ميشود. ميگويم:«ديدي كه بدبخت خودش هم، ديگر با ما غريبي ميكند و دستاش تو سفره ما نميرود. چهكار كند؟! تو هر سوراخي انگشت كرده، كسي گازش نگرفته.»
- جان خودش، سوراخهاي مديركلي فقط. كفش قهوهايم كجاست؟
- زير تخت، تو جعبه. حالا نميشود كمكش كني؟ مثلاً ماهيانه پولي بهش بدهي تا دختره را بياورد تا ببينيم چه ميشود؟
صدايش را به سرش مياندازد كه چه ميتواند بشود، معجزه؟ گندهبك تا نرود سركار كه نميتواند زنش را بياورد.
- كار بود و نكرد؟
- نبود؟ مگر مهندس رياضي نگفت بيا پيش من كار كن؟ پول بدي هم نميداد.
- آخه مهندس برق برود سيمكش ساختمان بشود؟
- نه كه دانشگاه آزاديهاي ديگر وزير نيرو ميشوند؟ پسره لوس، تو لوساش كردهاي، ميخواهد سربازي نكرده تيمسار شود.
سارا ميگويد:«مانتوهام كثيف بودند مامان!، ببخشيد.» و تا بگويم كه من بدبخت اين مانتو را يكبار هم نپوشيدهام، ميزند بيرون. حميد هم پشتسرش. قهوهاي كه دستم است را روي ميز ميكوبم و ميگويم: «قهوهات!» كه جواب ميدهد اداره ميخورم. بعد هم ميگويد: «يادت نرود پول را بريزي.»
ديگر به سرم ميزند و هوار ميكشم كه برو كه انشاةالله حلواي آن فلان فلان شده را بخوري.
نميدانم صدايم را ميشنود يا نه، حرف زدن با حميد مثل آب تو هاون كوبيدن است. كثافتها! چه شهر شامي برايم جاگذاشتهاند. از همهشان حالم بههم ميخورد. از اين خانه دلگير لعنتي، با چراغهاي مهتابي احمقانهاش.
به آشپزخانه ميروم، مينشينم، سيگاري آتش ميزنم و از كشو كابينت دفترم را بيرون ميآورم تا، براي هزارمينبار در اين ماه، همان چند خطي را كه نوشتهام باز بخوانم:
«ايل داشت روبه لختههاي مه حركت ميكرد تا به جنوب بهاري برسد. ايمور پسرش را روي بار يكي از خرها بسته بود. سفري طولاني بود و راهي دو ماهه. صبحي شغال ديده بود و همين كمي ته دلش را قرص كرده بود كه شايدنظر كهزاد برگردد، هر چند ميدانست قانون ايل است و عوض نميشود. وقتي داشت چادر و چلنگ را جمع ميكرد، شغال را ديده بود كه نشسته و به او زلزده است.»
با شنيدن زنگ تلفن گوشي را برميدارم، صداي نازي زن فرزاد را ميشنوم:«سلام مامان، فرزاد نيست؟»
-نه مادر، بيرون رفته.
- كجا رفته؟ موبايلش هم جواب نميدهد.
- قطع شده، بدهي داشت.
خداحافظي ميكند. پريروز سارا ميگفت:«هميشه مامان از نداري ميناليد، يكي ديگه هم اضافه شده، بيچاره نازي.»
مينشينم. دست را ستون چانه ميكنم و دنبال تمركز حواس گمشدهام ميگردم. پيداش نميكنم، جمله آخر را دوباره و دوباره ميخوانم؛ نميشود لعنتي. به دستشويي ميروم تا آبي به صورتم بزنم. زنك توي آينه به من زلزده است. دهنكجي ميكنم، زبانك هم مياندازم. عيناً جوابم را ميدهد و به سرم هوار ميكشد كه زنيكه! ننه بچهها شدهاي، سر پيري نوشتنات گرفته؟ پاشو به كار و بارت برس، برو پول را واريز كن.
چند وقتي است كه اين پول نازنين را هر ماهه به حساب ميريزم. صددفعه به حميد گفتهام:«بابا، ما گنجشكروزيها را چه به جاي خصوصي، خب، ببريماش يك جاي دولتي.»
- يعني پول خودش را خرج خودش نكنيم؟ بديم پسره خرج كند لابد؟ پيزيش را داري، بيارش خانه و نگهاشدار، پولش را بده پسره.
- مگه نگهاش نداشتم؟ خودت بودي كه از خورد و خوراك افتادي و گفتي ببريماش سالمندان.
توي صف بانك خانمي همسن و سال خودم ميگويد:«عينكتان مال مطالعه است؟ من عينكم را فراموش كردهام.» دارم نگاهش ميكنم، با آن مانتو چسبان زرشكي چهقدر از من جوانتر ميزند.
رسيد را كه به دفتر ميدهم، ميگويم ميخواهم مامانجان را ببينم. هنوز پايم را توي سالن آسايشگاه نگذاشتهام كه زمزمه ميپيچد عروس پريچهر آمده. مامانجان دست بر دسته صندلي ميگذارد و بلند ميشود.
- تنها آمدي زريجان؟!
از حميد پرسيده بودم:«چرا به مامانجان سرنميزني؟» بهم گفته بود«كاسه داغتر از آش.»
حميد كليد انداخته و تو رفته بوده، ديده از مامانجان خبري نيست. ميرود تو آشپزخانه. آنجا بوده. عريان و كارد به دست. صداش ميلرزيده وقتي فرياد ميزده:«حاجي! اگه جلو بيايي ميكشمت، برگرد برو لادست همان فلان كاره.» چيزهاي ديگري هم گفته، كارهاي ديگري هم كرده بوده كه حميد به اشاره ميگفت. سختش بود همهاش را بگويد.
دستهاي مامانجان را توي دستم ميگيرم، مرا خوب ميشناسد. ميپرسد:«آمدي مرا ببري؟»
- نه، دفعه بعد انشاةالله.
چشمهايش پر از اشک ميشود. آن روز هم، كه سهبار برنجم شفته از آب درآمده بود و عنقريب بود كه مهمانها برسند، چشمهاي خودم همينجوري شده بود، خدايي بود كه سرو كله مامانجان پيدا شد:
- آب بايد جوش بيايد كه برنج را بريزي. دانه دانه كه روي آب آمد، موقع آبكش كردن است. بعد هم گفته بود كه شانس آوردهام كه بيبي مادر شوهرم نبوده:
- سيزده سالم بود كه دادندم به باباي حميد. كار نكرده بودم، اما خب، بچه بودم. برنجم كه وا رفت، خدا بيامرز بيبي قاشق داغ كرد و پشت دستم گذاشت، ديگر همان شد كه شد. نور به قبرش ببارد، ديگر برنجم خمير نشد.
وقتي حال مامانجان بد شد و مجبور شديم خانه زندگياش را بههم بزنيم تا او را پيش خود بياوريم؛ داشتم آلبومهايش را ورق ميزدم. يك عكس از بيبي بود با چارقد سفيد زير گلو سنجاق زده، جاييكه دستها بود سوخته و جمع شده بود؛ چين ظريفي با يك خط نازك.
مامانجان دارد از هماتاقيهايش ميگويد كه پرستار صدايم ميزند:«حالش خيلي بهتر شده؛ ولي يك وقتهايي...، مثلاً چند روز پيش، لخت شده بود، لخت لخت، دور آسايشگاه ميدويد و داد ميزد: «نه، حاجي ديگر نه، نميخواهم.»
بعد هم گفت اينجا زياد پيش ميآيد، براي خيليهاشان.
پدر حميد كه مرد، خانه را فروختيم، از نداري، مستأجر بوديم و خانه نقلي كهنهسازي براي مامانجان اجاره كرديم، يك اتاق با آشپزخانه و سرويس. آن موقع هنوز حواسش بهجا بود. چراغ گاز سه شعلهاش را روي زمين گذاشته بود، روي چارپايه مينشست و آشپزي ميكرد. لااقل دوبار در هفته بهش سرمي زدم. ميانهمان با هم خوب بود، از همان اول. براي من جاي مادرِ نداشتهام را پر كرده بود و من هم دختري بودم كه او نداشت. همانجا تو آشپزخانه مينشستم و نگاهش ميكردم كه چهطور سر فرصت گوشت را تفت ميدهد، رب گوجه را با آن سرخ ميكند و قبل از ريختن يك استكان آب روي آن و كم كردن شعله، زردچوبه و نمك ميزند و از حاجي پدر حميد ميگويد:
- تازه عروس بودم. خواستم بروم سرقبر آقام خدابيامرز. پدر حميد گفت باهام ميآيد. از روي قبرها كه رد ميشد، دولا ميشد و اسمها را ميخواند. اگر مال زني بود ميگفت:«هوم، چه بوي خوشي.»
خرد و خمير به خانه برميگردم. كيسههاي ميوه را روي كابينت ميگذارم، حوصله جابهجا كردنشان را ندارم. ميپرم دفترم را باز ميكنم تا دنباله داستان را، كه توي راه به ذهنم آمدهاست، بنويسم، مبادا بپرد.
«ايمور به خودش گفت:«ديدن شغال هميشه خوشيمن بوده، ولي امسال فرق ميكند. سال بدي است. گوسفندها ته كشيدهاند، اسبها و خرها نيمه جان شدهاند. كهزاد حق دارد كه ميگويد ايل مجبور است يكطوري از شر پيرها و ناسالمها خود را خلاص كند، شايد جوانها و سالمها جان درببرند.»
صداي در ميآيد و صداي حميد كه ميپرسد:«كجايي زري؟»
دفتر را تو كشو مياندازم:«اينجام، زود آمدي.»
- بچهها گفتند كارتام را ميزنند. حالم خوب نبود. چاي داري؟
چاي را به اتاق ميبرم. حميد دارد روزنامه ميخواند، ميپرسد:«پول را ريختي؟» ميگويم:«آره، مامانجان را هم ديدم. پرستاره ميگفت ديگر خودش دستشويي ميرود، ولي هنوز گاهي وقتها فراموش ميكند شلوارش را پايين بكشد.»
حميد توي مبل جابهجا ميشود. صورتش پشت روزنامه پنهان شده، نميبينماش، ولي حدس ميزنم چندشش شده است. ميگويم:«ميخواهند گران كنند.»
- بكنند، ميدهيم.
- خانواده نازي صداشان در آمده.
- ميخواستند به بچه علاف ما زن ندهند.
- بابا، خودت گفتي، يادت نميآيد روز خواستگاري، كه فرزادجانِ ما سيصد هزار تومان حقوق دارد، بعداً بيشتر هم ميشود.
- گُه خوردم، سه سهبار، نهبار. حالا برو، بگذار روزنامهام را بخوانم.
به آشپزخانه ميروم.
«در راه قشلاق پيرمرد دست و پاگيرشان شده است، نه بهكار كسي ميآيد و نه بهكار خودش. گليمي ميآورند، او را در آن ميپيچند. بنا بر رسوم، پسرش، ايمور، ميبايست او را، همانطور پيچيده در گليم، از دره پايين بيندازد. پسر لك و لككنان او را به لبه پرتگاه ميكشاند.»
- چه ميگويي؟
-گليم را نگهدار، به كارت ميآيد.
نسخه قابل چاپ
نظر و امتياز شما به اين متن
شناسه : AS1486
تاريخ ارسال : چهارشنبه 07 شهریور 1386
بعد از اینکه خیانت توام با صداقت ِ منهدم کنندهاش را برایم تعریف کرد، گفتم که دقیقن مسالهی بزرگ این روزهای ذهن من همین است؛ خیانت کردن و صادقانه گفتن، یا خیانت کردن و آرام گذشتن؟ می گوییم که آدم حسابی باشیم، یا میگوییم که خودمان را از شر فشار فکر راحت کنیم؟ طرف حق دارد که بداند و از غصه بمیرد، یا حق دارد که نداند و در آرامش دروغینش (چرا دروغین؟) بماند؟ آیا ما حق داریم تصمیم بگیریم که او نداند؟ یا اینکه آیا حق داریم تصمیم بگیریم که زیر فشار غم له شود؟ واقعن صداقت اعتراف در اینچنین شرایطی چقدر و از چه جهاتی اخلاقی هست و چقدر و از چه ابعادی انسانی نیست؟
من از آنهایی هستم که نگفتن برایم خیلی سخت و آزار دهنده است، همانهایی که در اعتراف بیشتر از اینکه شجاعت داشته باشند نیاز به آرامش ِ خودشان را ارضا میکنند، من از آنهایی هستم که در این حیطه دروغگوی خوبی نیستم، من میدانم که این خصیصه اگر نقطه ضعفم نباشد، نقطهی قوت هم نیست.
شفافیه: این نوشته از یک طرف محدود است به "بعد از خیانت"، لطفن فکرتان را درگیر اصل حادثه نفرمائید.
|
جدیدترین کلیپ ها و تم های موبایل : یک کلیپ بسیار خنده دار از یک مسابقه تنیس روی میز که بعدا تبدیل میشه تنیس روی ... ![]() یک کلیپ بسیار خنده دار از ماجرای چند مرد که در جنگل ... ![]() اینم یک کلیپ واقعا ورزشی و خنده دار . حتما ببینید. ![]() فیلم 30 Days Of Night (شب 30 روزه)، محصول سال 2007. ![]() فیلم زیبای Cleaner محصول سال 2007 با کیفیت DVDRip به همراه زیرنویس انگلیسی و فارسی . ![]() مجموعه زنگ و آهنگ های موبایل : این مجموعه شامل 10 زنگ زیبا و با کیفیت مناسب برای زنگ اس ام اس گوشی های موبایل . این زنگ ها با فرمت mp3 بوده و دارای حجم کم و کیفیت بالا میباشند . ![]() مجموعه بازی های جاوای شرکت EA Mobile : این مجموعه شامل برترین بازی های سال 2007 و 2008 شرکت معروف ساخت بازی های جاوا یعنی EA Mobile میباشد که بر روی اکثر رزولوشن های رایج گوشی های نوکیا و سونی اریکسون سازگار است . ![]() مجموعه پس زمینه های موبایل مناسب برای گوشی های iPhone : این مجموعه شامل 30 عکس زیبا و با کیفیت در سایز استاندارد گوشی های آیفون یعنی 320x480 میباشند . ![]() بازی جدید و معروف Ramayan : این بازی این بازی جذاب و حرفه ای را برای گوشی های موبایل آماده کرده ایم . موضوع این بازی رزمی بوده و برای سایز رزولوشن 176x208 تولید شده . ![]() مجموعه عکس های متحرک برای موبایل : این مجموعه شامل 20 عکس متحرک با کیفیت بالا در سایز 240x320 پیکسل مناسب برای پس زمینه و اسکرین سیور گوشی های موبایل میباشند . ![]() مجموعه عکس های برای پشت زمینه گوشی های موبایل : این مجموعه شامل 40 عکس جدید و با کیفیت و در سایز 240x320 پیکسل میباشد . ![]() مجموعه عکس های برای پشت زمینه گوشی های موبایل : این مجموعه شامل 36 عکس جدید و با کیفیت و در سایز 240x320 پیکسل میباشد . ![]() یک کلیپ جالب از یک میمون که با یک موتور بسیار کوچیک و ریز تو خیابون میره . ![]() کلیپ بسیار خنده دار که مردی که قصد دارد یک پفک بخورد ولی ... ![]() یک کلیپ از یک آدم بدشانس . واقعا خنده داره این کلیپ حتما ببینید . ![]() فیلم The Forbidden Kingdom (سرزمین ممنوعه)، محصول سال 2008. ![]() فیلم 21 (بیست و یک)، محصول سال 2008. ![]() فیلم Strange Wilderness (سرزمین غریب)، محصول سال 2008. ![]() بازی جدید Aircraft Gear : یک بازی جاوا جدید برای گوشی های موبایل . یک بازی در موضوع هواپیما که دارای گرافیک نسبتا خوبی نیز میباشد . این بازی برای گوشی های موبایل با رزولوشن 240x320 پیکسل میباشد . ![]() مجموعه تم های زیبا برای گوشی های سری 60 ورژن 3 : این مجموعه شامل 4 تم زیبا با کیفیت بالا برای گوشی های نوکیا سری 60 ورژن 3 میباشد . ![]() مجموعه عکس های متحرک : این مجموعه شامل 30 عکس مترحک برای گوشی های موبایل با سایز 240x320 پیکسل میباشد که تمام عکس ها با فرمت gif بوده و دارای کیفیت بالایی میباشند . ![]() بازی جدید Super Breakout : بازی شبیه به بازی Block Breaker Deluxe , این بازی به صورت جاوا بوده که باید مهره های متناظر را به وسیله تیله ای که در اختیار دارید از بین ببرید . این بازی تنها برای گوشی های سیمبیان 7 و 8 با رزولوشن 176x208 پیکسل میباشد . ![]() مجموعه عکس های زیبا برای پس زمینه موبایل : این مجموعه شامل 100 عکس در سایز 240x320 پیکسل با موضوع گل رز برای پس زمینه گوشی های موبایل میباشد . ![]() بازی جدید Night Fever 3D : یک بازی جاوای جدید اسپرت در موضوع ماشین رانی در خیابان . این بازی به صورت 3D تولید شده و تنها برای گوشی های سیمبیان 7 و 8 با رزولوشن 176x208 پیکسل میباشد . ![]() مجموعه عکس های موبایل : این مجموعه شامل 30 عکس زیبا در سایز 240x320 در موضوعات مختلف با کیفیت بالا برای پشت زمینه موبایل میباشد . ![]()
|
|
|
مدت زيادي از تولد برادر ساكي كوچولو نگذشته بود . ساكي مدام اصرار مي كرد به پدر و مادرش كه با نوزاد جديد تنهايش بگذارند
پدر و مادر مي ترسيدند ساكي هم مثل بيشتر بچه هاي چهار پنج ساله به برادرش حسودي كند و بخواهد به او آسيبي برساند . اين بود كه جوابشان هميشه نه بود . اما در رفتار ساكي هيچ نشاني از حسادت ديده نمي شد ، با نوزاد مهربان بود و اصرارش هم براي تنها ماندن با او روز به روز بيشتر مي شد ، بالاخره پدر و مادرش تصميم گرفتند موافقت كنند .
ساكي با خوشحالي به اتاق نوزاد رفت و در را پشت سرش بست . امالاي در باز مانده بود و پدر و مادر كنجكاوش مي توانستند مخفيانه نگاه كنند و بشنوند . آنها ساكي كوچولو را ديدند كه آهسته به طرف برادر كوچكترش رفت. صورتش را روي صورت او گذاشت و به آرامي گفت : ني ني كوچولو ، به من بگو خدا چه جوريه ؟ من داره يادم ميره !
آن ميلمن
من صورتی دیده ام به هزار جلوه، و نیز صورتی به یک جلوه را که گویی در قالبی ریخته اند
من صورتی رخشان دیده ام که می توانستم زشتی درونش را ببینم، وصورتی درخشنده را که برای دیدن زیبایی آن باید خود را بالا بکشم.
من صورت پیری را دیده ام پر چین و چروک از"هیچ"، و نیز صورت صافی را دیده ام که همه چیز در آن حک شده بود.
من صورتها را می شناسم، چون تار و پودی را که چشمانم می بافد به خوبی می بینم و واقعیت پشت آنها را می فهمم.
ازکتاب دیوانه:جبران خلیل جبران









به شهردار و رييس جمهور اميدي نيست
با اميد اينكه اين تصاوير در آينده فيلتر نشوند
شايد به دست پزشكي ميهنپرست و انساندوست
برسد و درد اين كودكانِ سرزمين خشكيدهمان را
مرهمي بخشد.
اگر بتوانم از شکستن یک دل جلوگیری کنم بیهوده زندگی نکرده ام
اگر بتوانم یک زندگی را از درد تهی سازم و یا رنجی را فرو نشانم
اگر بتوانم سینه سرخ مجروحی را کمک کنم تا دوباره به لانه خویش بازگردد
زندگیم بیهوده نخواهد بود .
امیلی دیکنسون
میگویند بعد از پایان بازی باشو غریبه کوچک این پسرک سیاه دیگر نمی توانست به زندگی در محیطی که به او خو کرده بود ادمه دهد، چرا که ماهی سیاه کوچک دیگر فهمیده بود که زندگی در تنگ کوچکی که او تا کنون در آن بسر برده بود خلاصه نمی شود.
و تو بعد از زندگی در آن محیط آزاد چگونه باور کنم که که روح خویش را در قفسی کوچک محبوس خواهی کرد و به تمنا هایه دلی که هزار لذت را چشیده بی تفاوت خواهی بود
همیشه خطای اول گناه شمرده میشود وخطاهایه دیگر ،اعمال عادی آدمی بشمار میرود
به جای قرار گرفتن در قالب شخصیت هایه داستانهایه کتا ب هایه خویش ، و تکرار طو طی وار و یا نوشتن جملات به یاد مانده از آنچه از قرائت انها در مغز کوچکت به جای مانده در تذیب نفس خویش بکوش چرا که تلاش برایه کسب لذت معنی بسیار زننده ائی را در ذهن آ دمی متبادر میسازد.
و قتی تو منو از دست دادی بعدش فهمیدم که من تورو باید از دست بدم ، هیچی مثله رها
کردن یه کتاب نیمه تموم آ زار دهنده نبست، و میدونم که تو مزه این عذاب رو بهتر از هرکس
دیگه می فهمی ویا به عبارتی میتونی بفهمی .
برایه سوزوندن ته دل، یکی چه لذتی داره وقتی بهش بگی که :
آ ره منم به تو خیانت کردم اونم نه فقط یه بار......
این اتفاق افتاده وکاریش هم نمیشه کرد
هیچ کار
ادم هائی که هم احساس خوشبختی میکنن و هم خودشونو بدبخت ترین ادم دنیا میدونند ادم هائی که خیلی به عهد و وفا پابندند ولی در اولین فرصتی که پیش بیاد بهت خیانت میکنند ادم هائی که دوست دارند دوست داشته بشند ولی خودشون از همه متنفرند ادمهائی که همیشه خاموشند وسر شون پائینه ولی تو وجودشون همیشه انقلابی بر پاست و در نهایت ادمهائی که دل تو بدست میارن تا بشکنندش آدم هائی که دوست دارند همه رو عاشق خودشون کنند ولی خودشون تو ذهنشون همیشه مشغول بافتن طناب دار برای تو هستن خیلی مواظب این جور مریضا باش چون ویروس خطرناکی هستند که بسیار عذاب دهندس.






























